داستان کوتاه چشم ها را باید شست ...

 زن و شوهر به محله جدید اسباب کشی کردند.

روز بعد ، خانم که در حال آماده کردن صبحانه بود

از پنجره زن همسایه رو دید که داشت لباس های شسته

شده اش را روی بند پهن می کرد.

به شوهرش گفت :

لباس ها کثیفه!

نمی دونم چرا اونها رو درست نشسته؟!

انگار نمی دونه چجوری بشوره که خوب تمیز بشوند.

و هر روز صبح این داستان تکرار می شد.

تا اینکه روزی خانم با دیدن لباس های شسته شده و

خیلی تمیز همسایه ، با تعجب به همسرش گفت :

نمی دونم بالاخره کی درست لباس شستن رو یادش داد؟

مرد جواب داد که :

هیچ کس!

فقط من امروز صبح زود ، شیشه ها رو تمیز کردم!

 نکنه اگه ما هم دیگران و رفتارشون رو کدر و

تیره و تار می بینیم ، اشکال از خودمون باشه.

چشم ها را باید شست ...

 


منبع . نرم افزار نیش ها و نوش ها،

/ 0 نظر / 20 بازدید